Jump to
Press alt + / to open this menu
Join or Log Into Facebook  
Do you want to join Facebook?
Sign Up

نوشته ای از مریم حسین خواه: زندان که باشی...؛

زندان که باشی همه روزها شبیه هم است، آنقدر شبیه هم که زندگی کم کم غیب می شود و اتفاق های زندان آنقدر تلخ است که آرزوی همان زندگی شبیه روز-مرگی را می کنی. زندگی می شود مثل یک دالان سرد بلند که انگار آخر ندارد و تا ابد هم که بروی رها نمی شوی.؛

 

زندان که بودم، راهروی تنگ و پر از دود بند را که بالا و پایین می کردم، می ترسیدم شبیه زنانی شوم که هیچ راهی به رهایی نداشتند و سالها اسیر آن دیوار بودند. آدمهایی که فراموش شده بودند. که پذیرفته بودند ماندن در آن دور باطل را. که برگه حکمشان به آنها می گفت رویایی آزادی را فراموش کنند. که اصلا یادشان رفته بود بیرون از زندان چه جور جایی است.؛

 

نوشتنش راحت است، زندگی کردنش اما کابوسی است که تمام نمی شود. من فقط 45 روز آنجا بودم و می دانستم که ماندنم طولانی نخواهد بود. آن دیوارهای سرد و بلند اما هنوز دست از سرم برنداشته. هنوز گاه و بیگاه وسط جاده هایی که آخر ندارند، توان جلو رفتن را از دست می دهم، انگار که آخر همان راهروی چند متری اوین باشد و راه نباشد و خفگی باشد.؛

 

بهاره چند ماه است که آنجاست؟ 9 سال یعنی چند ماه؟ یعنی چند روز؟ یعنی چند ساعت؟

ضیاء نبوی باید 15 سال* پشت آن دیوارها بماند. من به یکسالش که فکر می کردم سرگیجه می گرفتم. یک روزش هم زیاد است. چند ساعتش هم چیزی را از زندگی ات می گیرد که هیچ وقت برنمی گردد. ضیاء نوشته که وقتی برای انگشت نگاری از بند بیرون رفته چشمش به تپه های مشرف به اوین افتاده و پرسیده که چطور کسی به خودش این حق را می دهد که او را از کوه و طبیعت محروم کند؟

 

من بعد از دوسال و نیم، هنوز وقتی به آسمان نگاه می کنم فکر می کنم که چه خوب آزادم. هنوز وقتی دریا را می بینم نفس عمیق می کشم و یادم می افتاد روزهایی را که حسرت آزادی داشتم و اسیر بودم.؛

 

نمی شود اما از آزادی ام شاد باشم هنوز. نمی شود وقتی بهاره نازنینی که از شجاع ترین زنانی است که می شناسمش پشت آن دیوارهای لعنتی است. نمی شود وقتی بودن ضیاء را حتی در زندان لعنتی اوین هم تاب نیاورده اند. نمی شود وقتی یاد بهمن می افتم، یاد مجید توکلی می افتم. یاد صفایی فراهانی می افتم. یاد عالیه، یاد کیوان صمیمی، یاد مصطفی تاج زاده. یاد آن دیگرانی که اسمشان را نمی دانم و می دانم که پشت همان دیوارهای بلندند.؛

 

دلم گرفته. دلم خیلی وقت است که گرفته و می دانم تا بهاره‌ها و ضیاءها پشت دیوارهای بلند زندانند آسمانم ابری است و حتی وقتی که می خندم، چیزی از جنس غم دلم را می فشارد.؛

 

از گودر مریم حسین خواه

http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/50fbf3435a923307

------------------------------

 

؛* حکم ضیا نبوی در دادگاه تجدیدنظر به ده سال زندان در تبعید تقلیل یافت. وی در اول مهر 89 به زندان اهواز تبعید شد